پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
عشـــق پیرمرد (وفاداری)
نوشته شده در جمعه 06 تیر 1393
بازدید : 91718
نویسنده : malasfarham

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد.در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید.عابرانی که رد میشدند او را به سرعت به بیمارستان رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای او را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: باید از شما عکس برداری شود تا جایی از بدنتان آسیب و شکستگی نداشته باشد..

پیرمرد غمگین شد و گفت: من عجله دارم و نیازی به عکس برداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

پیرمرد گفت: زنم در خانه سالمندان است؛ هر صبح به آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد با اندوه گفت: او آلزایمر دارد.. چیزی را متوجه نخواهد شد.. حتی مرا هم نمیشناسد...

پرستار با حیرت گفت: وقتی شما را نمیشناسد چرا هرروز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟؟!!

پیرمرد با صدایی گرفته به آرامی گفت:

او مرا نمیشناسد؛ من که او را میشناسم....






مطالب مرتبط با این پست
.



می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا